خرید بک لینک

عاطفه حرمت داشت

هوش و ذکاتم دست کم گرفته نشده بود

اعتمادم به حرف یک زن پا برجا بود

شعرم شاید بوی پونه می داد

چایی ام دوباره سرد می شد

بهار کاش خواب می ماند

تو کاش نمی رفتی

برگرد

برچسب: نویسنده: طاها حسینی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:01

در این آشفته بازار دنیا

چه زمانی مثل آب زلال خواهی بود

نمی دانم

هر روز زخم من عمیق تر

اردوی من متلاشی

و خوابهایم پر کابوس

ای هر گوشه مجعدت هنر

چشمانت شوخ

ای سبب تسکین قدیمی من

و درد کنونی ام

برچسب: نویسنده: طاها حسینی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:01

امشب که مرا در خانه می جویی

فردا مرا در خانه فراموش می کنی

دریای من

سیل و موج و خشم

ذات توست

منم تکه چوبی شکسته

سرگردان تو

برچسب: نویسنده: طاها حسینی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:01

می دانی دریا؟

همیشه سخت ترین جای کار کجاست؟

یک زخمی بخوری

یک جایی بیافتی

یک ضربه ناگهانی نوش کنی

بعد تظاهر کنی هیچی نشده

به روی خودت نیاری

بخندی

چون مرد هستی

و مرام داری

برچسب: نویسنده: طاها حسینی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:01

می پرسم چرا دردی احساس نمی کنی

به من لبخند می زند

میخواهم بدانم چرا زیاد می خوابد

هر چند جوابش را می دانم

به من می خندد

انگار ناخدایی است که کشتی اش شکسته

از طوفانی رهیده

مات و گنگ فقط نگاهم می کند

نگاهش خسته

دستانش سردتر است

فردی که در آینه روبرویم هست

برچسب: نویسنده: طاها حسینی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:01

نه تو آدم قبلی می شوی

نه من

امروز خیلی فکر کردم

کارم روز به روز سخت تر خواهد شد

گلی تنها

شبانه

در بین خفاشان

مثل قبل نخواهد شد

برچسب: نویسنده: طاها حسینی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:01

به سراغ من اگر می آیی

گیسوانت را حلقه کن

من زنجیرهایم

اسارتم

زنجیرهای حلقه حلقه شده ام را می پرستم

برچسب: نویسنده: طاها حسینی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:01

من مرد شهر آفتابم

و تو ملکه شهر من

نه برای تو پسر کم بود

و نه برای من دختر

دختران دلفریب زیادی

به هر حیله نتوانستند به قلعه رسوخ کنند

وقتی تو قلعه بانم بودی

من زخمی

اما دوباره بر می خیزم

و پرچم را دوباره بر می افرازم

چون تو ملکه شهر آفتاب منی

برچسب: نویسنده: طاها حسینی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:01

همچنان که تاکنون خواسته ام

اما یک دل سیر بغلت نکرده ام

شبی را در آغوشم نخفته ای

با آن وصفی که کرده ای...

و باز می خواهمت

اما می دانم

هرگز تو را با دل سیر

بغل نخواهم کرد

و شبی را تا صبح قصه ماه را نتوانم گفت...

برچسب: نویسنده: طاها حسینی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:01

صفحه بندی